تاریخچه فمنیسم
انقلاب فرانسه با طرح مسألة جایگاه حقوقی نیمه بشریت که به طور نامستقیم در اعلامیة حقوق بشر و شهروند گنجیده بود ، دوران فمنیسم را گشود .
زنان در قالب تأسیس انجمن های گوناگون در خلال انقلاب خواهان به دست آوردن حقوق خود شدند .
المپ دو گوژ ، زنی مبارز بود که در سال 1793 اعدام شد . پس از انقلاب کبیر ، زنان وابسته به ایدة آزادی ، خاطره اش را با سرسختی زنده نگه داشتند . او «اعلامیه حقوق زن و شهروند زن» را در سال 1791 برای ملکه فرستاد .
افرادی دیگر نیز بیانیه هایی در «دفاع از حقوق بشر» و «همه گستری حقوق» انتشار دادند.
در سال 1791 ، ماده هفتم از سرفصل نخستین حقوق مدنی روزنه ای به سوی آزادی خصوصی زنان گشود : «قانون ازدواج را فقط به عنوان قراردادی مدنی به رسمیت می شناسد.»
همچنین تصویب نامه 8 آوریل 1791 هرگونه نابرابری ارث بران را برچید همچنین میان 20 تا 25 سپتامبر 1792 ، هم زمان با اعلام جمهوری اول و سقوط نظام پادشاهی ، مقررات رهایی بخش» تدارک دیده شد بدین گونه طلاق با رضایت همسران که نوآوری واقعی انقلابی ای به شمار می رفت به زنان امکان داد تا برابری مدنی را به دست آورند اما این قانون حق طلاق در سال 1816 لغو شد و تا سال 1975 تصویب نشد . زنان با شرکت در جبهه ها و بسیج شدن علیه دشمنان خواستار حقوق شهروندی خود شدند .
گروهی از زنان جمهوری خواه انقلابی با تشکیل باشگاه های مختلف به جنگیدن در راه جمهوری و رسیدن به حقوق خویش می پرداختند . در آوریل 1793 ، پی یر ماری اگوستن گیومار ، نماینده مجلس ، جزوه ای منتشر کرد و در آن بخشی از ایده های کندورسه دربارة برابری سیاسی دو جنس را ، به معنای گنجیده در دموکراسی ، از سر گرفت .
اما با وجود تلاش های زیاد حق شهروندی به عنوان فردی که بتواند فعالیت سیاسی داشته باشد و در امور حکومت ، مصلحت و منافع دولت بحث و تصمیم گیری کند به زنان داده شد .
1848-1800 : برای توجیه عدم داشتن حق شهروندی بحث طبیعت و فیزیک زنان مطرح شد . از آنجا که زنان از پیش برای باروری و فرزند آوری در نظر گرفته شده اند پس پرداختن به کار ذهنی و فکری نظم طبیعی امور و پدیده ها ، آدمیان و جامعه را آشفته می سازد . بدین ترتیب با انتشار قانون مدنی در سال 1804 ، از انقلاب تا برپایی امپراطوری ، به طور غیر مستقیم را با تغییر مسیری مبتنی بر فرودستی مدنی آنان ، از نظام حقوق عمومی کنار گذاشتند .
جنبش پیروان سن سیمون ، نخستین جنبشی بود که روی سخنش با زنان بود . از سال 1829 ، «مسأله زنان» در کانون آموزة سن سیمونی جای گرفت و زنان بسیاری به این جنبش نزدیک پرداختند . عده ای از زنان نیز مبلغ این «مذهب نوین» اجتماعی شدند . آنان روزنامه ای به نام «زن آزاد» منتشر ساختند . اما کم کم پیروان سن سیمونی به اخلاق ستیزی و برهم زدن نظم خانواده متهم شدند .
در سال های دهة 30 سدة نوزده این زنان بودند که بی چون و چرا راه رهایی را گشودند و آزادی بیانی را که در اختیارشان قرار گرفت ، غنیمت شمردند .
در طول پادشاهی ژوییه باز هم می توان نشانه هایی از پایداری زنان یافت . گرچه بیشتر زنان به سیستم نمایندگی جاری کردن نهادند اما تنی چند از آنان از پذیرش ضوابط و قانون های اغلب نانوشته سرباز زدند .
در سال 1848 و همزمان با انقلاب فوریه و جمهوری دوم ، زنان میان دو وضعیت قرار داشتند ، از سویی به سبب دانش آموختگی از شرایط اجتماعی آغازین خود دور شده بودند و از سویی دیگر به به توده احساس نزدیکی می کردند .
پس از آنکه استقلال مالی به یاری قانون کار به دست آمد باید «لغو و پیدایش همة ماده های حقوق مدنی را که به آزادی شخصی آسیب می رسانند» به چنگ آورد .
با وجود این تلاش ها زنان از حق رأی در انتخاب 23 آوریل 1848 محروم ماندند .
در انتخابات مجلس قانون گذاری سال 1849 ، ژن دوروآن (نامزد نمایندگی) این موضوع را مطرح کرد که برابری دو جنس شرط پیشرفت واقعی است یعنی آنچه شارل فوریه در سال 1808 اعلام داشته بود ، فریبکاری است که خود را طرفدار سوسیالیسم و جمهوری بدانیم و آزادی زنان را در آن نگنجانیم . اما تلاش های او به نتیجه رسید چرا که او را به همراه دیگر زنان مبارز و روزنامه نگار و ادیب به زندان افکندند .
1851 : شورش توئی ناپلئون بناپارت .
1860-1918 : برخی آزادی های امپراتوری دوم ، چهره های نوینی در دنبالة اپوزیسیون نوزای لیبرال و جمهوری خواه پدیدار شد . ژولی دوبی یه نخستین زنی بود که در 37 سالگی (17 اوت 1861) دیپلم گرفت و کتاب «زن تهیدست در سدة نوزدهم» را به چاپ رساند . آندره لئو نیز زنی جمهوری خواه بود که ایده های رهایی بخشی خود را از راه رمان پراکند . او با نگارش رساله ای به نام «کمونیسم و مالکیت» به دفاع از ایده آزادی فردی برخاست که از دید او از فعالیت اجتماعی ، جدایی ناپذیر می نمود . در 1868 با همراهی 20 زن دیگر مانیفیستی در دفاع از برابر دو جنس نگاشت . به نظرعده ای این مانیفیست در واقع نخستین گروه فمنیستی را پدید آورد .
ماریا دورم به استناد کتاب «برابری در پویش» که فیلسوفی آزاداندیش بود از پایه گذاران فمنیست اصلاح طلب است . او در واقع عصر نوینی را نسبت به سنت انقلابی گشود .
نخستین کنگره بین المللی حقوق زنان که در سال 1878 برگزار شد ، تلاش های خود را بر بهبود وضع و امور روزانة زنان متمرکز کرد . حق کار تا گسترش آموزش حرفه ای ، دسترسی به همة شغل ها و پیشه ها ، برابر دستمزدها قرار دادند اما از حقوق سیاسی آنان سخنی به میان نیامد که باعث اعتراضاتی شد .
قرن نوزدهم را باید پدیداری ایده رهایی زنان و قرن 20 را پدیداری ایده برابری حقوق زن و مرد دانست .
در سال 1880 همزمان با جمهوری سوم ، جنبش فمنیستی به معنای اولیه واژه ، شکل گرفت .
در این سال مدرسه های عمومی درهای خود را به روی دختران گشودند و اجازه تأسیس دبیرستان دخترانه داده شد . در سال 1881 رهبری نخستین تظاهرات خیابانی فمنیست ها به دست اوبرتین اُکلر صورت گرفت که مصادف با سالگرد فتح زندان باستیل بود . در سال 1884 قانون برقراری مجدد طلاق تصویب شد . رفته رفته میان فمنیسم ، امر زنانه و انسان دوستی همانندی فراگیری پدیدار شد .
در 30 ژوئن 1889 در پی فشار فمنیست ها قانونی تصویب شد که به زنان اجازه وکالت می داد . در سال 1879 زنان حق گواهی دادن درباره سندهای شخصی و اسناد رسمی و در سال 1905 زنان شوهردار حق اقامة دعوا به رغم ممنوعیت شوهر و بی اجازه او را گرفتند .
قانون سال 1907 حق دستمزد را به زنان واگذار کرد .
پشتیبانی های مردانه و سازمان های بزرگ متحد کنندة زنان در دستیابی زنان به این حقوق مؤثر بودند .
البته فمنیست ها در درون خود درگیری هایی یافتند . فمنیست های لیبرال و رادیکال و سوسیال .
آمریکا نیز گذشته از ساختارهای ویژه اصلی اش ، تفاوت چندانی از نظر مبارزه برای حقوق زنان ، با فرانسه نداشت اما تفاوت هایی در پهنة ستیزش های نژادی داشت مانند نبردهای گوناگون برای جنبش حقوقی مدنی اقلیت ها که همین امر خاستگاه شکاف میان فمنیست بود که بنیادی تر از شکاف های میان فمنیست های فرانسوی بود .
در هر حال پس از جنگ در سال 1917 (1914 جنگ جهانی اول) نخستین آموزشگاه بازرسان زن کارخانه ها در فرانسه گشوده شد و آموزگاران و دبیران زن برابری دستمزدها و حقوق با همکاران مرد خود را در سال 1919 به دست آوردند .
اما دستیابی به برابری سیاسی هدف کانونی فمنیست های پس از جنگ بود . در سال 1917 در روسیه 1918 در انگلیس و 1919 در آلمان و 1920 در آمریکا حق رأی به زنان داده شد . کشورهای نروژ 1913 ، دانمارک 1915 ، سوئد 1918 و بلژیک 1920 به ترتیب نابرابری در حقوق مدنی را برچیدند .
وجود بحران های اقتصادی و کشته شدن افراد بسیاری در جنگ به زنان امکان حضوری کمرنگ تر در خارج از خانه را می داد چرا که آنان می بایست در ابتدا به عنوان مادر به تولید مثل بپردازند .
همچنین تنشی شدید میان فمنیست ها و مکتب سورئال که به جسم زن برای باز نمود رویاهای مردانه می پرداخت درگرفت و سیمون دوبوآردر ککتاب خود جنس دوم آن را به روشنی نشان داد .
سرانجام پس از شورش های فراوان و برای سومین بار در 30 ژوییه 1936 مجلس با 488 رأی موافق و یک رآی مخالف حق رأی زنان را تصویب کرد . گرچه ترکیه و اسپانیا در سال 1931 به زنان حق رأی دادند و با فرمان سال 1944 برابری سیاسی به رسمیت شناخته شد «زنان در شرایط یکسان با مردان ، از حق انتخاب شدن و انتخاب کردن برخوردار می شوند» . در سال 1945 ، 35 زن (23 تن کمونیست ، 9 تن جمهوری خواه مردمی و 3 تن سوسیالیست) به نمایندگی مجلس شورا برگزیده شدند . در سال 1946 ، ژژبیدو ، آندره ویه نو را به وزارت مشاور در امور جوانان و ورزش گماشت و در سال 1947 در کابینة روبر شومان ، ژرمین پوانسوشاپویی به وزارت بهداشت همگانی و رشد جمعیت رسید .
واقعیت این است که همه قانون های پس از جنگ بر سیاست تشویق زاد و ولد متمرکز بود و بیشتر بر مادرانگی تأکید شد . از سال 1941 روز مادر «روز برگزاری مراسم ملی اعلام شد که نشان اهمیت آن بود . تخصیص کمک هزینه های زایمان و کمک هزینه های فرزند به رشد ناگهانی زاد و ولد انجامیید . از آن پس کم کم ، جنبش های فمنیستی مدافع هویت زنانه ، دیگر چندان مورد توجه سیاستمداران قرار نمی گرفتند و جای آنان و جنبش های زنانی که به سازمان های سیاسی بستگی داشتند و خود را ارث بران جنبش مقاومت معرفی می کردند ، گرفتند . این سازمان های توده ای آشکارا با فمنیسم پیش از جنگ دشمنی می کردند گزینش مادرستایانة خود را به روشنی نشان می دادند جنگ سرد نیز تبلیغات به سود مادرانگی را تبلیغ می کرد .
سیمون دوبوآر را باید چاشنی انفجاری آغاز دگرگونی های رخ داده در سال های دهه 60 شمرد . کتاب او (جنس دوم) در سال 1949 در روند جنبشی نوشته و منتشر شد که در آن سوژة انسانی و آزادی تلاش می کردند از میان ضرورت رهایی جمعی که حزب های مارکسیستی سفارش می کردند ، راهی برای خود بگشایند . اگزیستانسیالیسم آرام آرام در میان جوانان گسترش می یافت و آنان در پی رهایی از جبر باوری های اجتماعی و طبیعت گرا بودند و این نکته که وجود بر ماهیت مقدم است . روبوآر بیان داشت که «آدمی زن زاده نمی شود بلکه به زن تبدیل می شود» .
انتشار این کتاب در وضعیت ویژه آن دوره که جنگ سرد ، جنگ دیپلماتیک و جنگ استعماری همزمان رو به رشد بود و در شرایط بسیار سنت مدار با حملات شدید آغاز شد که در سال 1956 به تحریم کتاب انجامید . اما جنبش برای آزادشدگی فردی بازگشت ناپذیر نمی بود .
کاربرد پیشگیری از آبستنی به رغم خاموشی حزب های سیاسی گسترش یافت . 13 ژوییه 1965 ، کانونی تصویب شد که زن شوهردار را از بسیاری از قیدها رهانید گرچه هنوز رئیس خانواده مرد بود اما نمی توانست با اشتغال همسرش مخالفت کند . زن شوهردار از امکان ادارة دارایی هایش برخوردار شد و اشتراک اموال فقط به آنچه در دورة زناشویی به دست آورده بود ، محدود شد . واپسین دهه های سده بیستم از نظر پذیرش ایدة برابری دو جنس تعیین کننده بود . فمنیسم از سوی نهادهای اجتماعی پذیرفته شد و موضوع پژوهش های دانشگاهی قرار گرفت . در دهه 70 ، ممنوعیت های گوناگون مربوط به تن زنان برداشته شد . رفتارهای جنسی آزاد شد و احساس گناهکاری از سقط جنین برداشته شد . قانون سقط جنین در سال 1974 به دست خانم سیمون ویل ، وزیر بهداشت فرانسه در دوره حکومت ژاک شیراک به تصویب رسید . در سال 1975 ، طلاق با رضایت طرفین تصویب شد . در این سال ها ورود زنان به حرفه ها و مشاغل گوناگون و گناهکار ناشمردن مادران شاغل نشانه های نمادین تحول ذهنیت ها به شمار می رفت .
فمنیسم کم کم وارد دانشگاه ها شد و در همه رشته های علوم اجتماعی و انسانی ، پژوهش های تئوریک ، ثبات شناخت و دانش جا افتاده را برهم زد . زنان به ساختن نظام های اندیشگی دست یازید و به «سوژه مردانه» و «ابژه زنانه» تازیدند . این امر از دید معرفت شناسی تسلط مردانه را به لرزه درآورد .
در سال 1981 وزارت خانه حقوق زنان ایجاد شد و در سال 1991 اولین بار یک زن به نام ادین کرسون نخست وزیر فرانسه شد .
جنبش سهمیه بندی نیز بی گمان چشمگیرترین پیشروی در زمینه قانون گذاری سیاسی بود که با تصویب قانون سهمیه بندی (ژانویه 1999 – ژانویه 2000) تحقق پذیرفت که به موجب آن مجلس های برگزیده در سطح استان ها و سطح ملی از شمار برابر زن و مرد تشکیل می شوند .
در اینجا میتوانیم به طور خلاصه بیان کنیم که جنبش فمنیسم دارای 3 موج جریان ساز بوده است:
موج اول:
موج اول در سال 1830 شروع شد. مرى ولستون کرافت با نوشتن کتاب حقانیت حقوق زن (1792) تأثیر اصلى را بر این موج گذاشت. پس از وى، جان استوارت میل با همکارى همسر اولش، هرى تیلور، کتاب انقیاد زنان (1869) را نوشت که تأثیر مهم بعدى را بر این موج گذاشت. نگارش این کتاب در حالى صورت گرفت که زنان در دوره ویکتوریا، در اوج سرکوب به سر مىبردند.مىتوان گفت: اساسا اندیشه حقوق لیبرال سنتى، زمینه اصلى بروز این موج به شمار مىرود؛ دیدگاهى که برخاسته از اندیشه جان لاک بود. گسترش حقوق مدنى و سیاسى، به ویژه اعطاى حق رأى به زنان، خواسته و هدف اصلى این موج بود. البته در کنار هدف اصلى، اهداف فرعى نیز وجود داشتند. از جمله این اهداف مىتوان به دستیابى زنان به کار، آموزش، بهبود موقعیت زنان متأهّل در قوانین، حق برابر با مردان براى طلاق و متارکه قانونى و مسائل پیرامون ویژگىهاى جنسى اشاره کرد.
در دهه 1920 زنان به هدف اصلى خود ـ یعنى حق رأى ـ دست یافتند. با دستیابى به این هدف، دوران وقفه فعالیت فمنیستها آغاز شد و بجز فعالیت براى صلحخواهى، فعالیت دیگرى نداشتند.البته رسیدن به حق رأى، تنها دلیل توقف فعالیت فمنیستها نبود، بلکه اساسا شرایط حاکم بر آن دوران ایجاب مىنمود که فمنیستها فعالیت جدّى نداشته باشند. پیدایش جنبشهاى اقتدارگرا، از جمله «فاشیسم» و «نازیسم» و مهمتر از آن، وقوع دو جنگ خانمانسوز جهانى اول و دوم، مهمترین عواملى بودند که فمینستها را در آن دوران مهار کردند و آنان را از فعالیت جدّى بازداشتند.
موج دوم:
موج دوم فمنیسم از دهه 1960 آغاز مىشود. سیمون دوبووار با نوشتن کتاب جنس دوم (1949) و بتى فریدن با نگارش کتاب زن فریب خورده، (1963) تأثیر اصلى را در برانگیختن این موج داشتند. از دیگر متفکران مهم در این موج، مىتوان به کیت میلت، نویسنده سیاست جنسى (1970) و جرماین گرییر، نویسنده خواجه زن (1970) اشاره کرد. موج اول تا حدّى توانست وضعیت زنان را در رابطه با برخى از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شایستگى زنان براى ورود به مشاغل متعدد، قانونى شدن سقط جنین، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخوردارى از حقوق مدنى برابر و گسترش امکانات تجدید موالید از جمله نتایج مهم تلاشها در موج اول بودند. موفقیت در این زمینهها موجب شد برخى از فمنیستها به دنبال برداشتن گامهاى بعدى باشند.
هدف اصلى فمنیستها در موج دوم «نجات زن» بود. آنان معتقد بودند: دستیابى به حقوق سیاسى و قانونى برابر با مردان مسأله زنان را کاملاً حل نکرده است. بنابراین، صرف رهایى زنان از نابرابرىها کافى نبوده است، بلکه باید زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدریجى امکانپذیر نیست، بلکه به یک فرایند ریشهاى و انقلابى نیاز است؛ چرا که اساسا از نظر فمنیستها نظریههاى موجود عمیقا جنسگرا و غیر قابل اصلاح هستند.
نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاى اعتقادى ریشهدار مانند «مردسالارى» و «قرارداد اجتماعى»، ردّ کلیت ازدواج، تأکید بر تجرّد و حرفه اقتصادى از جمله دیدگاههاى مهم فمنیستها در این موج به شمار مىروند. فمنیستها در این دوران، آنقدر به سمت افراط رفتند که حتى بر ظاهرى مردانه در پوشش و آرایش نیز تأکید داشتند. موهاى کوتاه، کفش بدون پاشنه، کت و شلوار زمخت و چهره بدون آرایش، قیافه ظاهرى یک فمنیست زن در دهه 1970 بود.
موج سوم:
موج سوم فمنیسم از اوایل دهه 1990 آغاز مىشود. فمنیسم، که در دهههاى 1960 و 1970 در اوج خود به سر مىبرد، در اواخر قرن بیستم با مشکلات زیادى مواجه شد و در نتیجه، در سرازیرى انحطاط افتاد. شکافها و دستهبندىهاى آشکارى در درون جنبش زنان به وجود آمدند. دولتهاى تاچر و ریگان در دهه 1980، آشکارا با این نهضت ستیز کرده، خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاى خانوادگى» شدند. فمنیستها، که به بسیارى از اهداف اصلىشان دست یافته بودند، آنقدر به سمت افراط پیش رفتند که حتى نهضت مردان در حال شکلگیرى بود. این مسائل باعث شدند فمنیسم در اوایل دهه 1990 یک فرایند اعتدال را تجربه کند. جناح مبارز و انقلابى آن کنار گذاشته شد و به ستایش و اهمیت به دنیا آوردن فرزند و نقش مادرى پرداختهاند.
اندیشههاى برخى از پسانوگراها همچون میشل فوکو و ژاک دریدا در برانگیختن این موج، تأثیر بسزایى داشتند. علاوه بر این، خانم جین بتکه الشتین با نوشتن کتاب مرد عمومى، زن خصوصى (1981)، تلاش کرد دیدگاههاى افراطى در موج دوم را تعدیل کند. بر خلاف موج دوم، فمنیستها در این موج، بر ظاهر زنانه و رفتار ظریف تأکید مىورزیدند. آنان معتقد به احیاى مادرى بودند و از خانواده فرزند محور و همچنین زندگى خصوصى دفاع مىکردند.
گرایشهاى فمنیستى:
گرایش لیبرالى
«برابرى» و «رفع تبعیض جنسى» مهمترین محور مطالعات فمنیسم لیبرال بوده است. لیبرالها، به مقتضاى فردگرایى معتقدند که تمایزى میان زن و مرد وجود نداشته و جنسیت زنان هیچگونه ارتباطى با برخوردارى یا عدم برخوردارى از حقوق مدنى ندارد. زنان از قابلیت قدرت تعقل کامل برخوردار بوده و از اینرو، استحقاق برخوردارى از تمام حقوق انسانى را دارا هستند.
مرى ولستونکرافت، جان استوارت میل و هرى تیلور از جمله مهمترین متفکران این گرایش محسوب مىشوند. ولستونکرافت در نخستین متن مهم فمنیسم، حقانیت حقوق زنان، مىنویسد: «زنان حق بهرهمندى از همان حقوق و امتیازات مردان را دارند. اگر زنان به تحصیلات دست یابند و به نوبه خود، مخلوقاتى صاحب عقل به شمار آیند، موضوع "تفاوت جنسیتى" اهمیت خود را در حیات سیاسى و اجتماعى از دست خواهد داد.»
جان استوارت میل معتقد است: «جامعه باید بر طبق اصل "عقل" سازماندهى شود. جنسیت زنانه ناشى از تولد، بایستى یک امر نامربوط به شمار آید و لذا، زنان باید حق بهرهمندى از حقوق و آزادىهایى را داشته باشند که مردان از آن بهرهمند مىباشند، به ویژه حق رأى براى زنان.»
براین اساس، تفاوت میان دو جنس زن و مرد ذاتى نبوده، بلکه نتیجه اجتماعى شدن و زندگى جمعى است. به نظر این دسته از فمنیستها، تقریبا از لحظه تولد، با پسرها و دخترها به شیوه متفاوتى رفتار مىشود، به گونهاى که زنان از پرورش تمامى استعدادشان به عنوان انسان باز داشته مىشوند. این در حالى است که مردان و زنان از لحاظ استعداد با هم برابر بوده، زنان همانند مردان انسانهایى کامل محسوب مىشوند. تفاوتهاى میان مردان و زنان ناشى از روشها، انتظارات و قوانین تبعیضآمیز اجتماعى است که بر اساس آن، پسران و دختران تربیت مىشوند.
رفع تبعیض جنسى مرحلهاى بالاتر از رفع تفاوت جنسى است. به نظر فمنیستهاى لیبرال، براى بهبود مسائل زنان، تنها برابرى رسمى کافى نیست، بلکه باید قوانینى براى ممنوع کردن تبعیضعلیهزنان وضع شوند کهبراساس آنها، حقوقىبراىزنان در محلکار ـ از قبیل مرخصىودستمزددورانزایمان ـ وضع شوند.
به نظر این دسته از فمنیستها اصلاحات تنها راه رسیدن به آن حقوق هستند. گرچه هدف اولیه و اصلى فمنیستهاى لیبرال اعطاى حقوق کامل شهروندى دموکراتیک به زنان است، اما این هدف با تعقل، متقاعدسازى دولت و جامعه و اصلاحات قانون اساسى تحقق مىیابد.
از این طریق است که حقوق قانونى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى زنان به طور کامل تأمین شده، آنان در همه زمینهها در جایگاهى مساوى با مردان قرار خواهند گرفت. با انجام برخى اصلاحات، نهاد خانواده تداوم یافته و مردان در آن نقش مساوى و در برابر ایفاى وظایف خانگى بر عهده خواهند داشت، علاوه بر آن، زندگى زنان به هیچ وجه با موانع مصنوعى، همچون پرورش کودکان، مختل نخواهد شد.
گرایش مارکسیستى
محور عمده مطالعات فمنیسم مارکسیستى در زمینه «برابرى» و «حذف سرمایهدارى» است. به نظر این دسته از فمنیستها، سرمایهدارى مشکل عمده نابرابرى میان زنان و مردان است. سرمایهدارى اساسا باعث دو ستم بر زنان شده است: اول آنکه زنان را از کارمزدى باز داشته و سپس نقش آنان را در حوزه خانگى تعیین کرده است. به عبارت دیگر، کار بىمزد زنان در مراقبت از نیروى کار و پرورش نسل بعدى کارگران، به سرمایهدارى سود مىرساند و براى بقاى آن ضرورت دارد
اگرچه مارکس به عنوان نظریهپرداز و پدر مارکسیسم در ارتباط با زنان همچون یهود، بحثى ارائه نداده است، اما همکار دیرینش، انگلس، با نوشتن کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصى و دولت (1884)، مباحث مهمى در زمینه زنان و فمنیسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج، معتقد بود: «خانواده هستهاى» به دلیل ضرورتهاى نظام سرمایهدارى تشکیل شده است، مردان به دلیل آنکه مىخواستند دارایى خود را به وارثان مشروعشان بسپارند با ازدواج، زنان را محدود کردند تا بفهمند وارثان حقیقىشان چه کسانى هستند. وى همچنین معتقد بود: رهایى زنان زمانى رخ خواهد داد که زنان بتوانند به طور گسترده در امر تولید شرکت کرده، وظایف خانگى خود را به حداقل برسانند. به عبارت دیگر، استقلال اقتصادى زنان یکى از عوامل مهم براى رهایى زنان به شمار مىرود.
میشل بارت با نوشتن کتاب ستم امروز بر زنان (1980) یکى از کاملترین توضیحات فمنیسم مارکسیستى را ارائه داده است. وى معتقد است: استثمار زنان تنها ناشى از تفاوتهاى زیستى میان مردان و زنان و یا ضرورتهاى نظام سرمایهدارى نبوده، بلکه ناشى از عقاید مسلّط نیز بوده است. به نظر وى، بر اساس این عقاید زنان فروتر از مردان بوده و وظیفه زنان همسرى، مادرى و یا مانند اینها هستند
به نظر بارت، رمز ستمدیدگى زنان، نظام «خانواده یا خانوار» است. بر اساس اعتقاد حاکم بر نظام خانواده، خانواده هستهاى بهطور طبیعى شکل گرفته است. این نوع نظام، جهانشمول بوده و تقسیم کار در آن نیز براساس طبیعیت صورت پذیرفته است؛ تقسیم کارى که مرد را تأمینکننده امکانات اقتصادى و زن را تیماردار و تأمینکننده کار بىمزد خانگى مىداند.
خانم الکساندرا کولنتاى به عنوان اولین زن سفیر در جهان، یکى دیگر از مارکسیستهاى فمنیست است. وى معتقد است: مشکل عمده نابرابرى، بقا و ادامه مالکیت خصوصى است. وى حسادت و احساس مالکیت جنسى را به عنوان آخرین نشانههاى ذهنیت مالکیت خصوصى دانسته است که باید از سوى دولت ممنوع گردد.بر این اساس، ایشان به الغاى روابط تکهمسرى معتقد بوده، آن را براى سلامتى انسان بهتر مىداند. همچنین اعتقاد دارد: رابطه جنسى را نباید جدّى گرفت؛ چرا که رابطه جنسى همانند تشنگى است که تنها باید ارضا شود.
بنابراین، در گرایش مارکسیستى، پیدایش مالکیت خصوصى، روابط و مناسبات اجتماعى غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالارى و باز داشتن زنان از تولید عمومى از جمله عوامل مهم نابرابرى میان زنان و مردان در جامعه محسوب مىشوند. بر این اساس، فمنیستهاى مدافع این نوع گرایشخواهان طلاق آسان، الغاى روابط تکهمسرى، استقلال اقتصادى زنان، جدّى نگرفتن روابط جنسى و از همه مهمتر، حذف مالکیت خصوصى هستند.
از نظر سیاسى، این دسته از فمنیستها راهحل را در انقلاب کمونیستى (پرولتاریا) مىبینند. اینان معتقدند: همانگونه که نجات کارگران و طبقه «پرولتاریا» از سرمایهدارى با انقلاب کمونیستى تحقق خواهد پذیرفت، رفع نابرابرى میان زنان و مردان نیز با انقلاب کمونیستى امکانپذیر خواهد شد؛ چرا که اساسا تنها با حذف سرمایهدارى است که تمام مشکلات از جمله مشکل زنان نیز حل خواهند شد.
گرایش رادیکالى
نجات زنان و حذف مردسالارى محور اصلى مطالعات و مطالبات این دسته از فمنیستها هستند. این گرایش در مطالعات فمنیستى آنقدر حایز اهمیت است که حتى برخى از محققان معتقدند: جنبش اصلى فمنیسم در واقع همین گرایش رادیکالى است. بر اساس این نگرش، به دلیل آنکه هیچ حوزهاى از جامعه از تبیین مردانه برکنار نیست، نابرابرىهاى جنسیتى ناشى از نظام مستقل مردسالارى است.
هرچند سیمون دوبووار، ایوانیگز و جرماین گرییر از جمله متفکران اولیه این گرایش به شمار مىآیند، اما در اثر فعالیت سیاسى افرادى همچون کیت میلت با نوشتن کتاب سیاست جنسیتى (1970) و شولامیت فایرستون با نوشتن کتاب دیالکتیک جنسیت (1972) گرایش رادیکالى به یک نظریه نظاممند درباره ظلم جنسیتى مبدّل گردید فایرستون در کتاب دیالکتیک جنسیت (1974) معتقد است: فرودستى زنان نه تنها در زمینههاى آشکارى مانند قانون و اشتغال تحقق دارد، بلکه در روابط شخصى نیز وجود دارد. زنان نه تنها از مردان متمایزند، بلکه زیردست آنانند. اساسا مرد دشمن اصلى زن است. بنابراین وظیفه نظرى، فهمیدن نظام جنس و جنسیت و وظیفه سیاسى پایان دادن به آن است. به نظر فایرستون، تفاوت میان مردان و زنان مبنایى زیستى دارد. زنان به دلیل ویژگىهاى تناسلىشان و به این دلیل که ناگزیرند از نوزاد ناتوان انسان مراقبت کنند، از لحاظ جسمى ضعیفتر از مردان هستند. این امر روابط اجتماعى را ایجاب کرده است که بر اساس آن، زنان براى تأمین امنیت جسمانى خویش ناچارند به وابستگى به مردان تن دهند. اما چون پیشرفتهاى فناورانه، باردارى را به نحو دیگرى نیز میسر ساخته است، بنابراین، مبناى زیستى عملاً خاصیت خویش را از دست داده و فرو دستى زنان و در مقابل، سلطه مردان دیگر ضرورتى ندارد. این پیشرفتها زنان را از اجبار به بچهدار شدن رها کرده، در نتیجه مردان و زنان مىتوانند در کار بچه آوردن و بچهدارىسهیم شوند.
البته فمنیستهاى افراطى جدید این نظر را رد کرده، معتقدند: فرودستى زنان مبناى زیستى ندارد، بلکه ناشى از زیستشناسى مردانه است. مردان به طور طبیعى خشن هستند و از خشونتشان براى تسلّط یافتن بر زنان استفاده مىکنند. مرى دیلى در کتاب پزشکى زنان (1978)، چند نمونه از شیوههایى که مردان به وسیله آنها زنان را آسیب رساندهاند و براى تسلط داشتن بر آنان خشونت را به کار بردهاند، ذکر مىکند: خودسوزى زن هندو ـ رسمى که طبق آن، زن هندو خود را در آتش جنازه در حال سوختن شوهرش قربانى مىکند ـ بستن پاى زنان چینى، ختنه زنان افریقایى، شکار ساحرههاى اروپایى و پزشکى زنان امریکایى از این قبیل هستند.
در هر صورت، فمنیستهاى افراطى معتقدند: امروزه فمنیسم به دنبال تساوى حقوق زنان و مردان نیست، بلکه به دنبال یک نظریه مهم است که منشأ اصلى کلیه پلیدىها را در برترى طلبى جنس مرد خلاصه مىکند. اساسا برترى طلبى مردان از «گناهان اولیه» محسوب مىشود. این دسته از فمنیستها نظریه بزرگ خود را «چشمانداز جنسیت» خواندهاند. در قاموس اینها «جنسیت» حرف رمز است همچنانکه بهرهکشى طبقاتى، نژادپرستى و نظایر آن از اشکال بى عدالتى در جامعه محسوب مىشوند، «ظلم جنسیتى» بنیادىترین و اساسىترین شکل بىعدالتى در جامعه است. به نظر این دسته از فمنیستها، اساسا اگر جامعه به عنوان «جامعه مردسالار» درک شود، روشنگر نقش محورى ظلم جنسیتى خواهد بود. مردان در همه حوزههاى زندگى به طور نظاممند زنان را زیر سلطه خود در آوردهاند و از این سلطه بهرهمند مىشوند. بنابراین، رابطه میان دو جنس زن و مرد رابطهاى سیاسى است. مردان فرهنگ، دانش و توان ذهنى زنان را تماما انکار مىکنند، به گونهاى که حتى علم مردانه براى مشروعیت بخشیدن به اعتقاداتى به کار برده مىشود که زنان را فروتر ازمردان و نقش آنان را نقش کارگران خانگى تعریف مىکنند
این دسته از فمنیستها «انقلاب سیاسى» را تنها راهحل نجات زنان مىدانند. تا زمانى که ذهن زنان از تصور مردسالارانه زدوده نشود و ارزشهاى سنّتى مردانه از طریق فعالیتهاى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى تضعیف نگردند و شیوه تولید دانش مردانه دگرگون نشود، مشکل زنان حل نخواهد شد. زنان باید براساس زنانگى واقعى، هویّت جدیدى براى خودشان به وجود آورند؛ چرا که با ارزشترین خصوصیات، مربوط به خصوصیات خاص زنان است. زنان باید جدا از مردان زندگى کنند؛ چون حتى در نزدیکترین روابط، زنان زیر سلطه مردان قرار مىگیرند برخى از آنها آنقدر افراط ورزیدند که معتقد به کشتار جمعى مردان هستند.
به هر حال، به نظر این دسته از فمنیستها استقلال کامل از مردسالارى، دگرگونى نظام خانواده، بى اهمیتى تکهمسرى، تحدید موالید رایگان، سقط جنین آزاد، و جانبدارى از همجنسگرایى زنانه برخى از خواستههایى هستند که باید در تلاش سیاسى به آنها دست یافت
گرایش سوسیالیستى
حذف نظام «سرمایهدارى» و «مردسالارى» محور مطالعه فمنیستها در این نگرش هستند. فمنیستهاى سوسیال معتقدند: براى فهم مشکلات زنان و رهایى از آنها باید هر دو نظام سرمایهدارى و مردسالارى را به طور همزمان مورد مطالعهوارزیابى قرارداد، که از ایننظر اینیکنگرشى «دوگانهگرا» است.
مردسالارى در جوامع سرمایهدارى داراى شکل خاصى است. اگرچه مردسالارى فرایندى فراتاریخى است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مىکردند، اما زمانى که جوامع به سمت سرمایهدارى پیش رفتند، مردسالارى در چنین جوامعى داراى شکل خاصى شده است. سیلویا والبى (1988)، یکى از متفکران برجسته این نگرش، معتقد است: تمایز میان حوزه عمومى و خصوصى هم به نفع سرمایهداران است و هم مردان. سرمایهدارى موجب گردید مردان به پیشرفتهایى نایل شوند؛ برخى از آنان به عرصههاى سیاسى از جمله مجلس دست یافتند، در حالى که هیچ زنى به این عرصهها راه پیدا نکرد. مردان در حوزه عمومى توانستند به مبانى قدرت جدید بسیارى دست یابند که زنان را به آنها راهى نبود. این مسائل موجب شد که آنان به طور گسترده بر اعتقادات خانگى مسلط شوند. بنابراین، فرودستى زنان در جامعه سرمایهدارى تنها حاصل منطق سرمایهدارى یا مردسالارى نیست، بلکه نتیجه تغییرى در منابع قدرت مردانه در پى گسترش سرمایهدارى است. هنگامى که اقتصاد خانگى محدود گردید و تولید سرمایهدارى جایگزین آن شد، مردان در موقعیت کسب مبانى قدرت جدید قرار گرفتند. بنابراین، از زمان پیدایش سرمایهدارى، شکل مردسالارى نیز تغییر پیدا کرده است؛ مردسالارى خصوصى به مردسالارى عمومى تبدیل شده است. در مردسالارى خصوصى، تنها زنان را در خانه نگاه مىداشتند، در حالى که در مردسالارى عمومى مردان در تمام حوزهها بر زنان مسلط هستند)
در این گرایش، رهایى زنان با «انقلاب اجتماعى» صورت خواهد پذیرفت؛ چرا که اساسا جنس، طبقه، نژاد، سن و ملیت همگى ستمدیدگى زنان را پدید آوردهاند و فقدان آزادى زنان، حاصل اوضاعى است که در آن، زنان در حوزههاى عمومى و خصوصى به سلطه مردان در مىآیند. بنابراین، رهایى زنان تنها زمانى فراخواهد رسید که تقسیم جنسى کار در تمام حوزهها از بین برود. به بیان دیگر، روابط اجتماعى که مردم را به صورت کارگران و سرمایهداران و نیز زنان و مردان در مىآورند، باید از طریق انقلاب اجتماعى برچیده شوند. روابطى که ریشه در خود ساختار اجتماعى و اقتصادى دارد و از اینرو، هیچ چیز کمتر از ایجاد تحوّل عمیق یا «انقلاب اجتماعى» قادر نیست یک چشمانداز نجات حقیقى را به زنان عرضه کند.
بر این اساس، سوسیالیستهاى متأخّر توسعه تحدید موالید رایگان، سقط جنین، مراقبتهاى درمانى و بهداشتى براى زنان، مراکز مراقبت از کودکان، رسمى شدن کار در خانه از سوى دولت و سهیم شدن مردان در پرورش کودکان را خواستار شدند.
گرایش پسانوگرا
این گرایش نیز «حذف مردسالارى» را محور عمده مطالعات خویش قرار داده است. پسانوگراها به دلیل آنکه با ارائه هرگونه تفسیر واحد و جهانشمول از جهان مخالفت مىکنند، در باب مسائل زنان نیز معتقدند: همه نگرشهاى فمنیستى چون در جهت ارائه تفسیرى واحد و جهانشمول از زنان برآمدند، دچار مشکل هستند. به نظر این دسته از فمنیستها، اساسا ارائه تفسیرى واحد و کلى در باب واقعیت، حقیقت، معرفت اخلاق و سیاست، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه است، در حالى که در مقابل اینگونه تفسیرها، چندگانگى و کثرت امرى مطلوب و ضرورى به نظر مىرسد.
میشل فوکو و ژاک دریدا، دو پسانوگراى برجسته، تلاش کردند تفسیرهایى از فمنیسم ارائه دهند. در حالى که دریدا در مباحث اندیشهاى به «ساختشکنى» توجه داشت، فوکو تلاش نمود تا بحث از «قدرت و همبستگىاش با دانش» را گسترش دهد. به نظر دریدا، با توجه به دو قطبى بودن کاربردهاى زبان، مانند زمین و آسمان، ماده و روح، زن و مرد، باید اینها را از برداشتهاى ما بعدالطبیعهاى رها ساخته، بنیادهاى ساخته شده آن را مورد سؤال قرار داد، و به تعبیرى دیگر، آنها باید «ساختشکنى» شوند. مردسالارى علت است، اما این «زبان» است که مردسالارى را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبیات حاکم کرده. فوکو به کل مسأله جنسیت از جمله جایگاه و نقش زنان و ارتباط آنها با تولید و توزیع قدرت، که عمدتا مردسالارانه یا پدرسالارانه هستند، نگریست.
به نظر این دسته از فمنیستها، خصلتى به نام «مؤنث» و «مذکر» وجود ندارد. اساسا روابطى که بر زنان تحمیل مىشوند و برخوردهایى که میان دختر و پسر تفاوت ایجاد مىکنند، ناشى از ساختهایى اجتماعى هستند که موجب بردگى زن در طول تاریخ شده و باید ساختشکنى شوند. اما در عین حال، آنها تأکید مىکنند که این مسأله هیچ ارتباطى با ازدواج و نقش مادرى ندارد.
بر این اساس، با توجه به نگرش فمنیستهاى پسانوگرا، شاهد تحوّل در گرایش فمنیستى هستیم. در دهه 1990 علاقه فکرى در نهضت فمنیستى از موضوعات سیاسى و اقتصادى به سمت موضوعات فرهنگى، روانشناختى و زبانشناختى سوق پیدا کرده است. نظریهپردازى درباره این موضوع در نوشتههاى فمنیستى فرانسوى یا ساختارگرایى و نظریه «فروپاشى» شکوفا شده است.
اولین سخنرانی فمنیستی در تاریخ:

«پوراندخت»، پادشاه ایرانی دوره ساسانی 1400 سال پیش اولین سخن «فمنیستی» ایرانی را بیان کرد. «پادشاه چه زن باشد چه مرد باید سرزمینش را نگاه دارد و با عدل و انصاف رفتار کند.
پوراندخت در نامهای که به سپاهیانش نوشته بود جمله فمنیستی خود را بیان کرد و خود را در لیست اولین پیروان تساوی حقوق زن و مرد قرار داد.
پس از کشتن خسروپرویز به دست پسرش شیرویه در سال 628 م، شیرویه بیش از شش ماه حکومت نکرد و دختر بزرگ خسروپرویز پوراندخت به سلطنت نشست.
«محمد باقر وثوقی»، استاد تاریخ باستان دانشگاه تهران درباره پوراندخت میگوید: «بر خلاف دوره حکومت هخامنشیان که جنسیت اهمیت زیادی نداشت، دوره حکومت ساسانیان دوره تفوق و برتری مرد بر زن بود. در دوران هخامنشیان، سرپرست کارگاههای تخت جمشید، بیشتر زن بودند. عدهای از زنان دو برابر مردان حقوق میگرفتند. این زنان، مهندسان و طراحانی بودند که بهترین و زیباترین هنرها را در تخت جمشید آفریدند. حتی زنان در این دوره جیره زایمان میگرفتند. دوره ساسانی کاملا متفاوت از دوره هخامنشیان بود. در امپراطوری ساسانی، زن شخصیت حقوقی نداشت و فرد محسوب نمیشد. زن از هر نظر تحت سرپرستی «کتک ختای» یا کدخدای خانواده بود. در چنین شرایطی پوراندخت در تیسفون تاج بر سر گذاشت و بدون توجه به جنسیت خود، قدرت را بار دیگر به خاندان از هم پاشیده ساسانی بازگرداند.»
وثوقی، درباره شرایط آن دوران گفت: «البته هنگامی که شیرویه و پسرش اردشیر مردند، مردان و سران ساسانی در مدائن، از میان خاندان شاهی، هیچ مردی را نیافتند که به تخت سلطنت بنشانند پس به ناچار دختر پرویز را به سلطنت نشاندند. شرایط آن زمان نشان میدهد که حتی کودکی برای پادشاهی باقی نمانده بود زیرا خاندانهای حکومتگر به جان هم افتاده و کشت و کشتار بزرگی راه انداخته بودند.»
فردوسی هم در اشعار خود گفته است:
یکی دختری بود پوران بنام چون زن شاه شد کارها گشت خام
پوراندخت با تمام آشفتگیها و طرز فکرهایی که درباره زنان در آن زمان رواج داشت تصمیم گرفت تا اوضاع کشور را سر و سامان دهد. نخست یک سال مالیات را بر مردم بخشید. با هراکلیوس، قیصر رم معاهده صلحی امضا کرد.
برگرداندن صلیب مقدس حضرت عیسی به اورشلیم یکی دیگر از اقدامات مهم او بود. به افتخار بازگرداندن این صلیب در بیتالمقدس جشن باشکوهی گرفته شد. حتی فردوسی که با به سلطنت نشستن زنان مخالف است مجبور شد در اشعارش به اقدامات او اشاره کند.
کسی را که درویش باشد، ز گنج توانگر کنم، تا نماند به رنج
ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم راه را
پوراندخت به معنای دختری با چهره گلگون، نخستین زن ایرانی است که به مقام سلطنت رسید. دوران سلطنت او مصادف بود با اواخر خلافت ابوبکر و اوایل خلافت عمر.
در کتب او زنی عاقل، عادل و نیکو سیرت آوردهاند که چون شاه شد در میان رعایا عدل را گسترش داد. وی زمانی که سپاهی برای جنگ با اعراب فرستاد در مداین بیمار شد و در همانجا درگذشت.
در دوران آشفتگی دربار ساسانی او تنها حاکمی بود که به مرگ طبیعی درگذشت. زمان حکومت او یک سال و چهار ماه بود. بسیاری معتقدند که اگر پوراندخت زمان دیگری به حکومت میرسید کفایت و لیاقت بیشتری از خود نشان میداد.
منابع:
*کتاب تاریخ فمنیسم/نویسنده : میشل ریوسارسه / مترجم : عبدالوهاب احمدی / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
*سایت نور و ناز/عرفان نظرآهاری